|
سلام به دوستان خودم این آخرین پست من در بلاگفاست . امیدوارم تا حالا اینجا لحظات خوبی با ژوژمان داشتین . من که از همراهی با شما لذت بردم . این پست خداحافظی نیست ! من از بلاگفا رخت سفر بستم و به وردپرس کوچ کردم . نگران نباشید ژوژمان هم چنان دایره تا وقتی که نفسی باشه ! از دوستان وبلاگی خواهش می کنم که آدرس منو تغییر بدن : این هم آدرس جدیدم :
به جست وجوی تو بر درگاه کوه می گریم ، در آستانه ی دریا و علف ... به جست و جوی تو در معبر باد ها می گریم ، در چهار راهِ فصول ، در چهار چوبِ شکسته ی پنجره ای که آسمانِ ابر آلوده را قاب بی کهنه می گیرد ... به انتظار این تصویر تو این دفتر خالی تا چند ؟ تا چند ورق خواهد خورد ؟ جریان باد را پذیرفته اند و عشق را که خواهر مرگ است و جاودانگی که رازش را با تو در میان نهاد . پس به هیأت گنجی در آمدی که بایسته و آز انگیز گنجی ازآن دست که تملّک خاک را و دیاران را از این سان دل پذیر کرده است . نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد ! متبرک باد نام تو ! ما هم چنان دوره می کنیم شب را و روز را ، هنوز را ...! به این شعر شاملو که گوش سپردم ، شاعرانگی ام شکوفا شد و این نثر از فکرم جاری : آرامش غریبی بر این دنیای کوچکمان حاکم است ، آرامش قبل از طوفان ! چه کس داند ؟ که در این تلاطم دریای عشق ، موج غم بر سرت هوار شده و تو با قلبی لبریز از شوقِ رویش و غمی فرو خفته و فریادی بی صدا و مبحوس در سینه ات ، پی مسیر می کردی ؟ پی مسیری روشن و فکری سبز ، اندیشه ای سالم ، پیِ کمالِ نفس ، و یک چیکه ایثار ! چه کس داند ، به جست وجوی عشقی جاویدان و لحظه ای بی دریغ ، میان این آوار فرصت های پر فریب ، پر و بال میزنی ! کیست که با صداقت کلامش بال های پر از تردیدت را از میان شاخه های مزاحم بیرون بکشد ؟ بال هایی که هنوز چشم به پرواز دارند ... چه کس می تواند ازین اوهام تلخم رهایی بخشد ؟ چه کس ؟ آیا زمان این است به خودِ خودم باز گردم ؟ من در تنهایی خودم تنهایی ام را گم کرده ام ! آفریدگار آسمانیم یاری ام کن تا خلوتِ تنهاییِ پر شوکتم را به خودم باز گردانم ؟ می خواهم پر شوم از خودم ! غنی و بی نیاز ، همچون تو ! و حالا روح خودمو به دست کلمات خلیل جبران میسپارم : راه روح "جوانی" از کنارم گذشت و من او را دنبال کردم ، تا به پهنه ای دور دست رسیدیم . در آنجا او ایستاد و به ابرهایی خیره شد که چون گلّه ای از گوسپندانِ سپید بر فرازِ افق پیش می خزیدند . آن گاه او به درختان خیره شد که شاخه های برهنه شان چنان به آسمان اشاره داشتند که گویی به درگاه آسمان نیاز می آوردند تا برگ هاشان را باز گرداند . و من گفتم : " جوانی ، ما اکنون کجا هستیم ؟ " پاسخ داد : " ما در سرزمین شکفت زدگی هستیم ، بنگر . " و من گفتم : " بیا برگردیم ، این جایگاهِ دل تنگی آور، مرا می ترساند و چشم انداز ابر ها و درختان برهنه دلم را به اندوه می کشد . " واو پاسخ داد : " بردبار باش . سرگشتگی آغازه ی دانش است . " آنگاه به گِرد خویش نگریستم و پیکری را دیدم که شکوه مندانه به سویمان می آمد . پرسیدم : " این زن کیست ؟" جوانی پاسخ داد : "او ملپومن ، دختر زئوس و ایزد بانوی تراژدی است . " فریاد برآرودم : " اوه ، جوانی شاد ، در حالی که تو کنار من هستی تراژدی از من چه می خواهد ؟ " واو پاسخ داد : " او آمده تا زمین و اندوه هایش را به تو نشان دهد ، زیرا کسی که به " اندوه " نگاهی نیفکنده باشد ، هرگز شادمانی را نخواهد دید . " آن گاه آن روح بر چشم هایم دستی نهاد . دستش را که برداشت ، دیدم " جوانی " رفته و من تنها هستم ، ناله کردم : " دختر زئوس ، جوانی کجاست ؟ " ملپومن پاسخ نداد ، اما مرا زیر بال هایش گرفت و بر فراز کوهی بلند برد . از آن بالا ، زمین و همه چیز هایش را دیدم که چون برگ های یک کتاب گسترده بودند و روی آن راز های گیتی نقش شده بود . چیز های اندوه آوری دیدم : فرشتگانِ خوشبختی با اهریمنان تیره بختی می جنگیدند و میان آن ها " آدمی " ایستاده بود که برای هدفش ، روز و شب تلاش می کرد ولی دمی از اندوه کشیده می شد و دمی از ناامیدی ، در حالی که با شاهدِ موفقیت و رستگاری فاصله نداشت . دیدم که بیزاری ومهر با دل آدمی بازی می کنند ؛ مهر داشت گناه آدم را می پوشاند و او را با شراب سر سپردگی و ستایش از خود بی خود می کرد ، در حالی که بیزاری او را بر می انگیخت و چشمانش را بر نگرش راستی می بست . در دور دست ها دیدم که دشت های دل انگیز از اندوه های آدمی می گریند . کشیش ها را دیدم که چون روبهان نیرنگ باز ، کف بر دهان داشتند و واعظان را دیدم که با ستایش به آسمان ها خیره شده بودند ، در حالی که دل هاشان در گودال های آزمندی زیر خاک شده بود . و آدمی را دیدم که برای رهایی سوی دانایی ناله سر میداد ، اما دانایی ناله هایش را نمی شنید ، زیرا که آدمی او را که در خیابان های شهر با وی سخن گفته بود ، خوار کرده بود . تهی دست بیچاره را دیدم که تخم می کاشت ، و زور مند را که برداشت می کرد ؛ و زور و قانون را که پاسداری می کردند . دزد های نادانی را دیدم که گنج های دانش را غارت می کردند ، در حالی که نگاهبانان روشنایی در خواب ژرفِ خمودگی خفته بودند . و آزادی را دیدم که تنها گام می زد ، به در ها می کوبید و سر پناه می خواست ، اما هیچ کس خواهان شنیدن خواهش هایش نبود . این ها همه را که دیدم ، با درد ناله برآوردم : " اوه ، دختر زئوس ، آیا زمین به راستی این است ؟ آدمی همین است ؟ " با آوایی پر درد پاسخ داد : " آنچه می بینی راه روح است ؛ راهی که با سنگ های تیز و خاره های گزنده ، فرش شده . این تنها سایه ی آدمی ست . اکنون شب است . اما درنگ کن ! سپیده به زودی خواهد آمد ! " آن گاه به آرامی دستش را روی چشمانم گذاشت و چون دوباره آن را برداشت ، اوه ! جوانی داشت باز هم کنارم راه می رفت در حالی که پیشاپیشمان " امید " گام می زد و راه را نشان می داد . " / از کتاب " ندای استاد " نوشته ی جبران خلیل جبران /
بلاگ زندگی جاریست ... یک عدد بازی جالب انجام دادند ما خوشمان آمد ، خودمان را انداختیم وسط! خواهش می کنم شما هم بفرمایین! دور هم یکم می خندیم ! ظاهرا پیداست یک سری کلمات را مشخص نموده اند و هر کس اولین چیزی که به ذهنش متبادر می شود می گوید !( یک وقت فکر نکنین ما ذهنمان منحرف هست !) 1 - دریا : دریای بی ساحل وجود نداره ! همچنان پارو بزن ! 2 - قهوه : نوشیدنی با کلاس نما ! نمیدونم چرا قهوه که می خورم ،خواب برام عزیز تر و جذابتر میشه 3 – مدرسه : یار دبستانی من، با منو همراه منی، چوب الف بر سر ما ،بغض منو آه منی، حک شده اسم منو تو رو تن این تخته سیاه....یکی جلوی منو بگیره ...!!! 4 – دفتر مدیر :حرف حساب ؟ شوخی می کنی ؟! در کودکی یه چیزی تو مایه های تونل وحشت و خجالت بود! دبستانی که بودم خودمو از خجالت مچاله می کردم می رفتم توش! 5 – قرمه سبزی : گوشت هاش مال تو ، آبش مال من ! 6 – ریاضی : درس شیرین در عین حال سر سوت آور ! 7 – جومونگ : زهی خیال باطل ! عمرا اگه چیزی راجع بهش بگم! ( ولی خداییش چقد هم این مهناز افشارو جومونگ بهم میان ! 8 – فمنیسم : مبارزه مسلحانه با مردسالاری بابا کوتاه بیا ، تهمینه میلانیش کوتاه اومد 9 – اینترنت : خوره ! چیز! اعتیاد آور! چوب دو سر طلا ! یعنی پول تلفن این ماه چقدر میشه ؟!!! 10 – قانون : برو با پارتی بیا ! 11 – پرواز : توپولوف ! مراقب باشید !خطر سقوط 12 – اشک : اشک دم مشک ! خروس بی محل ! 13 – فوتبال : توی دروازه ! گل !!! 14 – دروغ : این روزها همه دروغ می گویند ، شما چطور ؟ آمار غلط ! مالیات نداره که ! 15 – لیسانس : ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارن در ایران لیسانسیه هاش بیکارن ! 16 – قزوین : خواهشن بی خیال جوک شو ! کنار پزشکی تنکابن ، مهندسی معماری قزوین هم قبول شدم 17 – مجلس : تعدادی سیب زمینی در کنار هم جمع می شوند ، و به دستور فرمانده ، دسته جمعی به یک سری هلو رای اعتماد می دهند ! 18 – وبلاگ : محیط دمکراتیک نما ! تفرجگاه ! حرف سیاسی می زنی ؟ زبون درآوردی ؟ 19 - شب :وقت اضافه شیرین! نمیدونم چراهمه ی کار های مهم شب انبارمیشه ! 20 - هلو : برو تو گلو ! 21 – تحصیل : راهی بی پایان ! کار مفید ! یک سری افراد سوءاستفاه گر از آن به عنوان وسیله ای برای رد یابی شوهر از نوع خوبش سوءاستفاده می نمایند ! 22 – تقلب : سوال 10 رو بهم میگی ؟ 23 – مادر : همیشه نگرانته ! بالاترین معراج یک زن ! 24 – پیتزا : صد دفعه گفتم ، پیتزا رو با نون نمی خورن ! پیتزا بوف 25 – کتاب : تولستوی! آنا کارنینا ! پول داشتم تمام کتاب های خوبو می خریدم آرشیو می کردم! 26 – عشق : حدس می زنم کوتاه باشه ! 27 – کودکی : کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم و زمان چه دیر می گذشت ! امروز سال ها آن چنان زود می گذرند که تمام زندگی برایم بچه بازی می نماید ! 28 – زندگی : آری ... آری .. زندگی زیباست ... زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست ... گر بیافروزیش ، رقص شعله اش از هر کران پیداست .. ورنه خاموش است ، خاموشی گناه ماست ! 29 – آبگوشت : نون پنیرو بهش ترجیح میدم ! 30 – ماه رمضون : ربنا ! 31 – غرور : سمی مهلک ! می پرهیزم ازش! 32– خارج : پناهندگی ! ویزا ! پول ! انگلیس ! غربت 33 – روزنامه : اگه یکی واسم نگهش داره و صفحات بزرگشو واسم ورق بزنه تا صبح واست می خونم 34 – ازدواج : کی نی نی میاری ؟ (اولین سوالی که اشخاص عام بعد از این عمل مبارک ازت می پرسن !!!) ۳۵ – آهنگ : آهنگ های درخواستی با عسل جون 36 – ایران : ای سرای امید ... بر بامت سپیده دمید ... 37 - سال 88 : سال اصلاح الگوی مصرف 38 - ایرانسل : همون سل ! باکتری سل ! مایکو باکتریوم توبرکلوسیز ! کیسه دوختند واست مواظب باش 39 – کلم پلو : مال خودت ! ما نخواستیم 40 - استخر : بعضی از خانومان با پارتی اشتباه می گیرنش 41 – خواب : فقط موقع درس و کار شیرینه پ.ن: با تشکر از Insomniac و تک توک های یک ماهی بدون تنگ که ما رو همراهی کردند و تو این بازی شرکت کردند . خوشحال میشم شما هم ...
حافظ میگه : بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی بهم تازیم و بنیادش بر اندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالیجناب انداز بودکان شاه خوبانرانظر بر منظر اندازیم یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد بیا کاین داوریها به پیش داور اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خُمت یکسر بحوض کوثر اندازیم سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را بمُلکی دیگر اندازیم تبریک نوشت : خانم دکتر صحرای گل ، از اینجا تا دم در خونتون تبریک صحرا جونم ، بدون که اینجا یه نفر هست که به داشتن دوستی مثل تو به خودش می باله ! از ته دلم واست آرزو می کنم همیشه موفق باشی
- بهار غم انگیز - بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد پرستو آمد و از گل خبر نیست چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟ چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟ که آیین بهاران رفتش از یاد چرا می نالد ابر برق در چشم چه می گرید چنین زار از سرِ خشم ؟ چرا خون می چکد از شاخه ی گل چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگِ بلبل ؟ چه دَرد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟ که در گلزار ما این فتنه کردست ؟ چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟ چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟ چرا سر بُرده نرگس در گریبان ؟ چرا بنشسته قُمری چون غریبان ؟ چرا پروانگان را پر شکسته است ؟ چرا هر گوشه گَردِ غم نشسته است ؟ چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟ چرا ساقی نمی گوید درودی ؟ چه آفت راه این هامون گرفتست ؟ چه دشت است این که خاکش خون گرفتست ؟ بهار آمد گُلِ نوروز نشکفت ! مگر خورشید و گل را کس چه گفتست ؟ که این لب بسته و آن رخ نهفتست ؟ مگر دارد بهار نو رسیده دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟ مگر گل نوعروسِ شوی مرده است که روی از سوگ و غم در پرده برده است ؟ مگر خورشید را پاس زمین است ؟ که از خون شهیدان شرمگین است ... بهارا ، تلخ منشین ، خیز و پیش آی گره وا کن ز ابرو ، چهره بگشای بهارا ، خیز و زان ابر سبکرو بزن آبی به روی سبزه ی نو سر و رویی به سرو و یاسمن بخش نوایی نو به مرغان چمن بخش برآر از آستین دست گل افشان گلی بر دامن این سبزه بنشان گریبان چاک شد از نا شکیبان برون آور گل از چاک گریبان نسیم صبحدم گو نرم بر خیز گل از خواب زمستانی برانگیز بهارا ، بنگر این دشت مشوّش که می بارد بر آن باران آتش بهارا ، بنگر این خاک بلاخیز که شد هر خاربن چون دشنه خونریز بهارا ، بنگر این صحرای غمناک که هرسو کشته ای افتاده بر خاک بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت که از خون جوانان لاله گون گشت بهارا دامن افشان کن ز گلبن مزار کشتگان را غرق گل کن بهارا ، از گل و می آتشی ساز پلاس درد و غم در آتش انداز بهارا ، شور شیرینم بر انگیز شرار عشق دیرینم بر انگیز بهارا ، شور و عشقم بیشتر کن مرا با عشقِ او شیر و شکر کن گهی چون جویبارم نغمه آموز گهی چون آذرخشم رخ بر افروز مرا چون رعد وطوفان خشمگین کن جهان از بانگ خشمم پُر طنین کن بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش به فروردین ما فرخندگی بخش هنوز اینجا جوانی دل نشین است هنوز اینجا نفسها آتشین است مبین که این شاخه ی بشکسته خشک است چو فردا بنگری ، پر بید مشک است مگو که این سرزمینی شوره زار است چو فردا در رسد ، رشکِ بهار است بهارا ، باش کاین خون گِل آلود بر آرد سرخ گل چون آتش از دود برآید سرخ گل خواهی نخواهی وگر خود صد خزان آرد تباهی بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام بده کام گل وبستان ز گل کام اگر خود عمر باشد ، سر برآریم دل وجان در هوای هم گماریم میان خون و آتش ره گشاییم ازین موج و ازین طوفان برآییم دگر بارت چو بینم ، شاد بینم سرت سبز و دلت آباد بینم به نوروزدگر ، هنگام دیدار به آیین دگر آیی پدیدار ... چه کُنَم نوشت : هر چه بو جهلان به کذب خویش راهت را ببندند ای پیامبر شو به صدق خویش در راه حقیقت
آخرین باری که گوشو دلمو با حافظو یکی کردم ، شب یلدا بود . شب یلدا هر کی که دیوان به دست میشه مطمئنا دغدغه ای تو ذهنشه و دوست داره حافظ ازدغدغه اش براش بگه . یکی عشق ، یکی پول ، یکی هم مثل من کنکور ! تو خونه ما پدرم حافظ خوانه و بلند بلند فال همه رو می خونه ! فال منو که خوندن همه به آخی آخی گفتن افتادن ! حافظ به من نوید پیروزی داده بود و خوب خبر داشت که من چه دل خونی از کنکور دارم ! حالا کنکور تموم شده و من خوشبختانه به اون چیزی که می خواستم رسیدم ، و خدا رو هم شکر می کنم . جمعه ظهر طبق معمول خوابیده بودم یهو از خواب پاشدم و بی اراده به سمت دیوان حافظ رفتم ، شاید باورتون نشه ولی من اصلا یادم نبود خواب چی دیدم ، فقط اینو می دونستم که الآن وقتشه با حافظ خلوت کنم . تند تند نیت کردم و صفحه دل حافظو باز، این شعر اومد : ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما در دل دیوانه نهادیم سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی درین منزل ویرانه نهادیم در دل ندهم ره پس ازین مهر بُتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم درخرقه ازین بیش منافق نتوان بود بنیاد ازین شیوه ی رندانه نهادیم چون میرود این کشتی سر گشته که آخر جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم المنة لله که چو ما بی دل و دین بود آنرا که لقب عاقل و فرزانه نهادیم قانع بخیالی ز تو بودیم چو حافظ یا رب چه گدا همت و شاهانه نهادیم پ.ن : به نظر من که حرف حافظ به جا و مناسب بود . جوابیه : بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم خط خطی احساس : گوشه چشام شبا از فکرت تو تاریکی اتاق دلم خیس میشه ، بیا و سنگینی این بار اشک رو از رو پلک هام بردار ، چشم های خسته و خواب زده ام نای پلک زدن هم نداره ... انگار رو دلم یه ملحفه کشیده باشن ... یه حفره ایجاد شده ... حفره ی یخی ... بیا و با شراره ی احساست بخاری دلم رو روشن کن ...دلم یه جرقه می خواد ، فقط یه جرقه ... راز و نیاز : خداجونم اثر رد پاهاتو تو زندگیم و قلبم یکی یکی می بینم و دنبال می کنم ، دورشون یه خط گنده کشیدم ، نمیذارم هیچ کی از روش رد شه و خرابش کنه ! مطمئن باش ! خدا جونم بزرگی ... خیلی بزرگی ... قدر بزرگیتو می دونم ... تشکر نوشت : از بلاگ تک توک های یک ماهی بدون تنگ برای مشاعره ی جذاب جمعه شب تشکر می کنم . پیشنهاد خوبی بود ، شب خوبی رو واسه ما خلق کردین . یک دنیا ممنون . شاد و پاینده باشین . بر روی دریچه روشنایی لطفا کلیک نمایید .
الآن که دارم این پستو می نویسم دقیقا 20 سال و 92 روز از حضور من تو این زمین می گذره ، احساسات عجیب و غریبی قلبمو احاطه کرده . احساساتی که هیچ وقت این جوری کنار هم قرار نگرفته بودن . دوست دارم جفت پا بپرم تو دل جامعه . دوست دارم هر چی خوندنیه بخونم و هر چی گفتنیه بشنوم . همزمان هم می تونم عاشق باشم ، هم فارغ . همه ی آدم های روی زمینو می تونم دوست داشته باشم . دوست دارم همه ی خوبی ها رو بغل کنم . دوست دارم رها از خستگی های همیشگی باشم ، رهای رها ... خالی سینه ام برای همه آغوشه ... اعتماد سخت نیست ... آزادی سقفی نداره ... دوست دارم برهنه از غصه های دور و دیرین گام بر دارم ، پای پیاده ، فارغ از صدای خشم روزگار و بی خیال از ناله ها و گله های دیگرون ، راهمو باز کنم به سمتش ! به سمت معشوق واقعیم ... پروردگار آسمانیمو دیدار کنم ! خدامو و خودمو پیدا کنم ! دوست ندارم لحظه ای پلک بر هم بگذارم ... دوست دارم بیداری بکشم و تو کوچه پس کوچه های تنهاییم پرسه بزنمو هی پرسه بزنم ... می خوام ترکیب جدیدی بسازم از احساس و عقل ... یک ترکیب من درآوردی و مخصوص خودم ... دوست دارم همه رو از خودم راضی نگه دارم ، مخصوصا خدا رو ! دوست دارم خدا رو تو قلبم پیدا کنم نه تو آسمونا ! دوست دارم کمتر دروغ بگم ... کمتر دروغ ببینم ... بدی نکنم ... بدی نبینم ... از بدِ زشتان نترسم ... و از ره پاکان نپیچم ... دوست دارم سفری رو آغاز کنم ... سفری تا ته بیشه های سرسبز خیال ... تا به دروازه ی شهر آرزو های محال ... سفری در پیچ و خم گذر ستاره ها ... سفرِ دور و درازی رو آغاز کنم ... آغاز سفر زندگی ... پ.ن. : این ها رو که نوشتم ، احساس کردم یه آب خنکی از گلوم رفت پایین و بغضمو فرو داد ! جدی میگم !
پنج شنبه - بعد از ظهر: به سرمون زد بریم ییلاق . من و خواهرم و شوهر خواهرم (محمد). ساعت 6 غروب : حرکت از رشت به ماسال ساعت 7 غروب : ماسال از بازار ماسال که دور میشیم و به ولایتمون نزدیک ، بوی برنج مشاممونو پر می کنه ! کشاورزها مشغول جمع آوری محصول ، در وصف اینکه چقد مزرعه ها و منظره ها زیبا ودیدنی بودن چیز زیادی نمی تونم بگم ، اصلا توصیفش در قلم ناتوان من نمی گنجه ! تو مسیر جلوی کارخونه ی برنجکوبی پدرم نگه داشتیم تا نفت برداریم (برای چراغ گرد سوز) من با آقای راننده تو ماشین منتظر بودموداشتم به یه کشاورز نگاه می کردم که مشغول تلنبار کردن خوشه های برنجش بود ، تو فکراین رفتم که پرت کردن خوشه ها به اون صورت باعث نمیشه ، دونه های برنج هدر برن ؟ بعد یه جرقه زد و از خودم پرسیدم : ای دختر گیلانی که پدرت کارخونه ی برنجکوبی داره و پدربزرگت هم کشاورز بوده ، آیا اصلا خوشه ی برنجو از نزدیک دیدی؟ اصلا می دونی ، دونه های برنج ، چه جوری خودشونو تو دل خوشه ها جا کردن؟ از ماشین پیاده شدم و یک خوشه خواستم ، کشاورز مهربون داشت یه عالمه خوشه بهم میداد! یکی گرفتم ، پوسته ی شلتوکو باز کردم و با دقت تمام نگاه ! قلبم پر شد از... احساس امید و سرزندگی ... واقعا حالم دگرگون شد...از قدرت خالقش... از زحمت و لبخند نگاه پر امید اون کشاورز ... از زیبایی مسحورکننده ی اون خوشه برنج ... و خیلی زود جاده های ییلاق شروع شد ... کمی آسفالت ... کمی خاکی ... ماشین که تو جاده آروم آروم بالا می رفت ، درختا چه سرمست از لابه لای مه یکی یکی بیرون می اومدن و خودی نشون می دادن و چشم های مبهوت من ، طبق معمول در حال عکاسی و ثبت تصویر بود! عکاسی ذهن ! از کوه که کم کم بالا بری ، گوش هات شروع می کنن به گرفتن ولی دلت شروع میکنه به وا شدن ! به قول محمد (شوهر خواهرم) ییلاق که میای ، احساس می کنی زمان سپری شده تو ییلاق از عمرت حساب نمیشه ! پنج شنبه – ساعت 8 شب : به ییلاق خودمون که رسیدیم ، مه و کوه داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن ! خوب حالا کمی از ییلاقمون براتون بگم : اسم ییلاق ما خرّم دول هستش(ما میگیم خریدول). یک کوه سر سبز و بلند و نه چندان پرشیب که خونه های چوبی با سقف های حلبی مثل قارچ روش جا خوش کردن ! خونه چوبی ما از بالا سومین خونه محسوب میشه . بالای کوه ، جایی که خونه ها تموم میشن پر از درخته و اگه همین جوری بری بالا و بالاتر از میون درختا عبور کنی به یه ییلاق دیگه (به اسم خندیلا پشت) که امام زاده داره می رسی . حوالی ما فقط سبزه چمن ! ویژگی بارز ییلاقمون ، اینه که چندین کوه رنگ و وارنگ وخوشگل دوروبرشو احاطه کردن ، انگار یک تابلوی نقاشی چند بُعدی به همراه بُعد زمان ، روبروته و از دیدنش هرگز سیر نمیشی ! فاصله ی بین پیاده شدن از ماشین تا خونه ی ما فوقش 10دقیقه کوهنوردی داره ، که اگه زیگ زاگ کوه رو بالا بریو میون راه به صدای آب جویبار گوش بدی ، خستگی اصلا نمی فهمی چیه ! همون جمعه – ساعت 8:30 شب – خرّم دول : باید می رفتیم سراغ کلید ، کسی که کلید دستش بود ، ساکن ییلاق همجوار بود! ومن به عنوان راه بلد باید با محمد راهی میشدم (داخل پرانتز بگم شوهر خواهرم اهل خراسانه). یه راه باریکه ی کوچیک مال رو که به اندازه ی موهای سرم ازشون عبور کردم . چراغ آسمون کم کم شروع به کم نور شدن کرد ! من هم دختر ییلاقی باید توی اون تاریکیو مه ، از وسط جنگل و علفزارهای بلند عبور می کردیم و من اولین کسی بودم که باید علف ها (ما میگیم شوند) رو کنار می زدم ! سعی می کردم ترس رو به خودم راه ندم وازین فرصت شبگردی تو ییلاق که هیچ وقت تجربش نکرده بودم ، لذت ببرم و به خدا امیدوار بودم که جک و جانوری سر راهمون قرار نده البته تا حدودی از بابت مار خیالم راحت بود چون مار ها ،هم چین زی زی (زن ذلیل)، احتمالش پایین بود شب از لونه شون بزنن بیرون ! بعد از حدود 20 دقیقه پیاده روی وایستادیم . موقع صلا دادن آقا ایرج بود (کسی که برای شست وشوی خانه کلید را دستش داده بودیم ) گلوهامونو صاف کردیم برای داد نمودن! نخست صدا کردن از ولوم پایین شروع شد ، بعد کم کم به فریاد رسید و سپس به جیغ کشیدن بنده ختم شد !حالا تصور کنید من که در عمرم تالشی حرف نزدم ( ولی بلدم ) باید بلند تالشی فریاد می کشیدم : آقا ایرج کلید خونه میثمو بیار ...! منم با این لهجه ی مسخرم و صدام ترکیبی از فریاد و جیغ به هر حال نزدیک بود حنجرم جوابم کند و داشتم به نقطه هایی از یأس، تو اون تاریکی ، نزدیک می شدم که ... ناگهان ، مردی به تالشی فریاد زد : بمونید ... بمونید ... الآن میام ! صداشو شناختم ، خودش بود ، وای نمی دونید وقتی صدای آقا ایرجو شنیدم ، هوشم از کف برفت ... شادی و شادی و شادی .... بپر بالا ... بپر پایین ... انگار المپیک را فتح نموده ایم ! مدتی صبر نمودیم تا آقا ایرج برسد و کلید را بیاورد ! ساعت 9:15 شب - آقا ایرج و پسرش ، من و محمد – بعد از یک سری مکالمات دستگیرمان شد ، ایشان کلید را به پسرعموجانمان داده اند ! آری ! این گونه بود که یک چیزی تو مایه های ضد حال اصابت نمود به حالمان ! پسرعموجانمان گویا فراموش کرده بودن به ما اطلاع بدن ! خلاصه جانم برایتان بگوید ، به همراه آقا ایرج به سمت خانه مان رفتیم و سر آخر تصمیم گرفتیم چفته ی در را از جا بکنیم ! ساعت 1:12 نصه شب – تازه جوجه کباب حاضر شده و داریم شام می خوریم ! جاتون خالی ! تازه هوا دلش وا شده ، ستاره ها دراومدن ، سرتو بلند کنی ، آسمون رو می تونی نفس بکشی . ساعت 2 – کنار آتیش – من و محمد : و من می خونم : " در این شب که جز ستاره کسی نیست ... زمزمه ای در میان جنگل خفته است ... خاک نفس می کشد هنوز ... تو گویی در نفسش بوی باغهایی شکفته است ..." سکوت آرامش بخشی شبمون رو گرفته ، بعد از 1 ساعت ، من از خوندن و نوشتن دست بر می دارم و بالاخره به حرف می آییم ! ساعت 3 صبح – چای + آتیش +حرف های عجیب غریب : صحبتمون از موجودات فضایی و مثلث برمودا شروع شد و به ادیان و مذاهب ختم شد ! تا اینکه به پیشنهاد شوهرخواهرم می ریم داخل خونه برای خواب ، ولی محمد نمی دونست که سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من ! تو رختخواب کتاب شعر "آینه در آینه " از ابتهاجو باز کردم و نزدیک یک ساعت غرق در شعر های ابتهاج شدم . با اینکه می دونستم دیگه کم کم داره 5 صبح میشه ، ولی باز از رو نمی رفتم و به مکاشفه در شعر با چراغ قوه ! ادامه می دادم ! تا اینکه آقا خروسه پیغام داد ، سارا ، کپه ی مرگتو بذار بگیر بخواب ، وگرنه خودم میام سر وقتت ! منم کتابو بستم و سرمو رو بالش گذاشتمو ... لالا ... جمعه – ساعت 9 صبح : به اصرار آقا دادماد بیدار می شویم ، خیلی خوابم میومد ،فقط 4 ساعت خوابیده بودم ،عینکمو زدم ، از خونه که زدم بیرون ، منظره ی روبرو خواب را از سر که نه از همه ی وجودمان پراند ، فکر کنم خوابم رفت داخل کتاب هوشنگ ابتهاج قایم شد (چون چند شبیه که رو کتابش خوابم می بره )! رفتیم چشمه صورتمان را با آب فریزری چشمه شستیم . یادمه قدیم با بچه ها مسابقه می دادیم کی میتونه بیشتر از بقیه دستشو زیر آب نگه داره ، آخرش با جیغ و داد تموم میشد ! بعد صبحانه در سکوت کامل ، یه دست حکم بازی کردیم ( حکم یه بازی که با ورق ها ی پاسور انجامش میدن ) ییلاق که میای تنبلی و وسواسو باید کنار بذاری تا لذت ببری ! 4 وعده ظرف ها رو من با آب سرد چشمه شستم !بعلههههههههههه جمعه - ساعت 11 ظهر داشتیم حرف می زدیم که دیدم از وسط کوه و خونه ها یه پراید در حال گاز دادن به سمت بالاست . مامان و بابا و خواهر کوچولو بودن ، به قول صحرا دلم واسشون نی نی شده بود دوستای خوبم نمی دونید که قدم به قدم این ییلاق برام خاطره است ، خاطرات دوران کودکی و نوجوونی ، دوران خوشی که تموم شد ! بازی هامون : هفت کثیف ، یه قل دو قل ، چهار پاسور ، حکم ، ژوکر ، چشمک بازی ، مافیا گردش های ییلاقیمون ... ما به همراه فامیل هامون نزدیک 7 یا 8 سال تابستونا ییلاق پلاس بودیم ! یادش به خیر ! ولی 4سالی هستش که به دلایل مختلف نشده که بریم ! یادمه 8 سال پیش ، یه بار من و عموم (که الآن فوت کرده جمعه – بعد از ظهر : مه رفته کنار و من رفتم بالای کوه ، بالاتر از همه ی خونه ها ، نزدیک درختا، موسیقی گوش میدم و به طبیعت نگاه و تو دلم آرزو می کنم کاش به آسمون تابی آویزون بود ، من با اون تاب می رفتم تو دل کوه و بر می گشتم ... در حین این فکر یک صحنه قشنگو دیدم ، یک اسب مادیان باردار ، در حال چریدن(که انگار ویارش گرفته بود ، چون سبزه ها رو ول نمی کرد ) کره اسبش ، دورش هی می دوید و هی می دوید و هر بار با خوردن به سنگلاخی مکثی میکرد و ادامه میداد . انگار کره اسب داشت تمرین دویدن می کرد ، دویدن روی سنگلاخ ها و سراشیبی ها و پستی بلندیها ! واقعا زیبا بود ... واقعا ...! یعنی مادرش بهش یاد داده بود که دویدن رو تمرین کنه ؟!!! کره اسب نمیذاره ما به مادر باردارش نزدیک شیم شنبه – ساعت 18:35 : کوروش یغمایی می خونه : " لیلا لیلا لیلا.... لیلا رو بردن ... سیاه چشمون بلند... بالا رو بردن ... " هوا سرده و مه آلود ، پتو دور پام پیچوندم و نم نم بارون دل نوشته ها و کتابامو خیس کرده ! رشت الآن هوا چه جوره ؟ آخ که چقد دلم واسه رشت تنگولیده من و خواهر ارشد خانه و مامان تنهاییم ، بابا و آقا دوماد و خواهر کوچولو رفتن گیلون! ( اینجا ییلاقی ها به شهر میگن گیلون یا گیلان! ) مامانم میگه سال بعد مرغ و خروس بیاریم تا تخم مرغمون تأمین شه ! بعلههههههههههه! همینمان مانده بیفتیم دنبال مرغ و خروس ها به کیش کیش کردن یکشنبه – 18:55 : ما منتظر آقای نجار هستیم (برای ادامه تعمیرات خانه) کاش ما ایرانی ها کمی خوش قول ترو وقت شناس تر بودیم ! امروز بعد از جست وجوی زیاد جلوی زور خونه (یا همون توالت ) یافتم ... یافتم ... چی را ؟؟.... آنتن را ...!!! بالاخره این موبایل یه حرکتی از خودش نشون داد ! دوشنبه – ساعت 10 صبح : نجار بالاخره آمد ! هوا در حال حاضر عالی ست ... انریک تو گوشم می خونه “ Let me be your hero …I can be your hero baby ” Actualy I don’t want HerO , ... I want to make sure that ..… nothing…forget it ببخشین خط رو خط شد شب گذشته هوا به شدت سرد بود ، بطوریکه صبح نشده من از خواب نازم پاشدم و از مامانم خواستم آتیش برپاکند ! ( بقیه به جز منو بابام احساس نیاز به آتیش نکرده بودن چون داخل پیله ی کیسه خوابشون رفته بودن ، ما تو پتو! ) این 5 شبی که ییلاق بودیم ، چون بعد شام از TV و برق خبری نبود ، 5 نفری ، 20 سوالی بازی کردیم !می گفتیم ، می خندیدیم ! حالا اگه تو رشت بودیم هر کی یه طرفی بود تو خونه ! ازین دور هم نشینی و بازی خبری نبود ! سه شنبه – 6:45 صبح : موقع رفتنه ! ییلاق خیلی خوشگل تر شده ! آسمون رنگ و وارنگ ، نارنجی ، بنفش ، آبی ، زرد ، قرمز ... دوست داشتم اون قد آغوشم باز بود که می تونستم کوه را بغل کنم ! کوه جونم مثه کوه استوار باش سه شنبه –ساعت 8:45 : رشت رسیدیم من و خواهرم از ذوق با همه ی اجزا و عناصر رشت عشقولانه درمی کنیم و قربون صدقه شهرمون میریم حالا خونه رسیدیم ، لذت همه چیز چند برابر شده ! باز کردن سایت بلاگفا ! TVتما شا کردن ! رو تخت خوابیدن ! عین این ندید بدید ها هر پریزی می بینم یه وسیله برقی فرو می کنم تو سوراخش تا شارژ کنم متغیرات : سارای تازه ییلاق رسیده : حشره ای رو بدنم قرار گرفته ، جیغ کوجولویی می کشم و از اطرافیان میخوام واسم برش دارن ! سارای ییلاق مونده : شب ، تو خواب که احساس می کنم حشره ای رو صورتم راه میره خیلی ریلکس با دستم حشره رو می گیرم می ندازم دور ! این کوچیک ترین و نا چیز ترین تغییر منه ! من از بالا رفتن اعتماد به نفسم حرف می زنم ... از ریخته شدن ترس ها و دلهره های بیهوده .... از صلابت روحی که آدم تو وجودش پیدا می کنه ... از آرامشی که ظرف روحتو لبریز می کنه ! --------------------------------------------------------------------------- بعضی نوشته ها به قصد رسیدن به دست آدم خاصی نوشته نمی شن ، اما آدم خاصی پیداشون می کنه ، از تو بطری درش می آره و درکشون می کنه . اصلا مهم همین درک هستش . فقط مهم اینه که وقتی من می نویسم ، حداقل یک نفر توی دنیا حرفم رو بفهمه و وقتی تو می نویسی ، بدونی یکی هست که توی این دنیا ، بی هیچ دک و پز اضافی برای خوندن نوشته ی تو نشسته ! "دوست تو سارا "
سلااااااااااام به دوستای خوب و مهربوونم من اووومدم خواستم اینجا قبل ازینکه پست جدیدمو بذارم ، از دلتون در بیارم که کامنت های پر از مهر و محبتتون بی جواب موند ! تو این مدتی که نبودم به نت که هیچی ، در واقع به هیچ نوع تکنولوژی به جز رادیو و mp4 دسترسی نداشتم ! منتظر یه پست پر و پیمون از ژوژمان باشید که که تا اینجا پر از حرفم ! الآن میام به تک تک کامنت ها جواب میدم و به شما دوستای گلم سر ! دلم براتون یه ذره شده بود شعر نوشت : بیرون شده از گُمار* راه در جنگلِ اوهام گم است . سینه بگشای چو دشت اگرت پرتو خورشید حقیقت باید . وقتی از جنگلِ گم پانهادی بیرون و رها گشتی از آن گرهِ کورِ گُمار ، ناگهان آبشاری از نور بر سرت می ریزد . و آسمان با همه ی پهناوریِ بی مرزش در تو می آمیزد . ای فراز آمده از جنگلِ کور ! هستیِ روشنِ دشت آشکارا بادت ! بر لب چشمه ی خورشیدِ زلال جرعه ی نور گوارا بادت ! *گُمار به گیلکی یعنی : بخشی از جنگل که از انبوهی بوته ها و درختان راه گذر ندارد . - ه.الف.سایه -
|
About![]()
در این عمر گریزنده که گویی جز خیالی نیست Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 Links
insomniac (صحرای گیلان) |